تبليغاتX
iraniyan-music
iraniyan-music

سلام خوبییییییییییییید؟؟؟

ببخشید که من دیر به دیر اپ میکنم ولی امروز یه اپ مفصل میکنم نظر یادتون نره!!!

(داستان عاشقانه ی یک شعر)

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوفه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟



ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...
 
 
" حميد مصدق خرداد 1343"




*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت





" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"




من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


 
تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم ؟

تو چيستي که من از موج هر تبسم تو
بسان قايق ، سر گشته ، روي گردابم ؟

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپيد ؟
تو را کدام خدا ؟
تو از کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟
تو در کدام چمن ، همره کدام نسيم ؟
تو از کدام سبو ؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه ؟
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين ... آه
مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاه

کدام نشئه دويده است از تو در تن من ؟
که ذره هاي وجودم تو را که مي بينند
به رقص مي آيند ... سرود مي خوانند

چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شير بگير
به من بگو برو در دهان شير بمير
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بيار به زير

تو را به هرچه تو گويي ، به دوستي سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه
صبر مخواه
که صبر ، راه درازي به مرگ پيوسته است

تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه
تو دور دست اميدي و پاي من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است ...
 
دخترک مدادهاي رنگيش را تند تند عوض مي کند، با ذوق و شوقي ديدني هر چه زودتر مي خواهد نقاشيش را تمام کند. روي صفحه سفيدي بي جان با مدادهاي رنگيش چنان نقاشي رنگارنگي کشيده که صفحه را جان داده. کوه، آبي آسمان، درخت ، يه دشت گل، خانه و از همه مهمتر خودش که در دست در دست مامان و بابايش داده و به قول خودش دارن ميرن پارک.


با خودم مي گم اگر من بخواهم الان يه نقاشي بکشم چي مي کشم؛ منم مثل اون دختر بچه کوه، دشت و مامانو بابام و مي کشم يا طبيعت شايدم يه مزرعه گندم نمي دونم.


دست به کار شدم ناخودآگاه مداد سياه و برداشتم، دلم گرفت چرا اول مداد سياه و برداشتم، چرا مداد ابي يا سبز و برنداشتم، چرا دلم مثل بچه ها رنگارنگ نيست، چرا ....

شروع به کشيدن کردم، باورت مي شود نمي دانستم چي مي خواهم بکشم، فقط مداد رو کاغذ گذاشتم، گفتم بکش هر چي تو دلت هست همون بکش:

تنها چيزي که کشيدم جاده اي بود که انتهايش پيدا نبود، به کجا ميرسيد معلوم نبود.


نقاشيم تمام مي شود اما من مثل کودک وقتي نقاشيم را مي بينم خوشحال نمي شوم:

کاش هنوز همان کودکي بودم که نقاشي هايم پر از رنگ هاي شاد بود، طرح آن هنوز گل و درخت و تاب و خورشيد بود.

کاش هنوز نقاشي هايم ساده حرف هايش را ميزد.

کاش هنوز دلم مثل کودکي درگير اين دنيا نشده بود.

و

کاش هنوز اين دلم از دست اين دنيا نشکسته بود.


راست مي گويند دنيايي بچگي، دنيايي پاک و خاص و معصومانه ايي است ، حيف که وقتي بزرگ مي شوي حسرت آن را مي خوري و قدرش را مي داني همين طور که وقتي پير مي شوي قدر جواني را، اين ديگر خاصيت ما ادم ها شده تا چيزي رو از دست نديم قدرش و نمي دونيم.


تو اگر الان يه نقاشي بکشي چي مي کشي؟ کاش نقاشيت هنوز رنگارنگ و ساده و يا بهتر بگم کودکانه باشد

 

اين يك قطعه شعر نيست
يك انشاي ساده و بي رياست
(( ياد كودكي ))
هنوز طعم آن لبخند ها در دهانم باقي است
آن خنده هاي شكرين كودكانه
آن اضطراب شكستن شيشه همسايه
و بدنبال آن هراس قيافه عبوس پدر
هنوز هم در گوشم مي پيچد صداي دلنواز سكه هاي درون قلك
و اشتياق شكستن آن
و عشق من به قاشقي كه به آن دل بسته بودم
و بدون آن گواراترين شهدها برايم زهري تلخ بود
هنوز در يادم هست :
نگاه هاي حسرت بار بچه همسايه را به سنگ گردي كه پيدا كرده بودم
به تكه گچي كه برادرم از مدرسه آورده بود
و من با آن بر روي در و ديوار خط مي نوشتم
و خود راخوشبخت ترين پسر جهان ميدانستم
هنوز تمناي خود را به آبنباتي كه بچه همسايه تا نصف در دهانش فرو برده بود
حس مي كنم و آرزويش را دارم
آرزوي آن دوران كودكي را دارم
وه!
كه چه دنياي پاك و بي ريايي بود
چه قلب لطيفي داشتم
و چه احساس نازك و عميقي
هنوز هم دلم مي خواهد چشمهايم از ديدن اسكناسي كه
عيدي گرفته بودم برق بزند
و من آن را در جيبم بگذارم و با افتخار راه بروم
هنوز هم دلم مي خواهد :
وقت خوردن ناهار كنار مادر بنشينم
و به دستهاي او كه ديگ شير برنج را بر هم ميزند خيره شوم
و به قيافه مادرم در آنسوي بخار ديگ شير برنج لبخند بزنم
هنوز هم دلم مي خواهد
مادرم با خوشرويي جيب پاره شلوارم را بدوزد
هنوز هم مي خواهم وسط چله زمستان كه سرما خوردم
در گوشه يي دراز بكشم و مادرم لحافم را برويم بيندازد
و من شيرين ترين روياي خود را ببينم
هنوز هم دلم مي خواهد
باد كنك آبي رنگم را باد كنم
آه !
يادم هست
وقتي آن بادكنك تركيد
بند دل من پاره شد و رشته آرزوهايم از هم گسست
دريغا !
كه چه دنياي پاك و بي ريايي بود
چه قلب لطيفي داشتم
و چه احساس نازك و عميقي
يادش بخير !
يادش بخير

میدونم که همشون شعر بودن ولی فردا یا پس فردا دوباره اپ میکنم خوبه؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:8 توسط نیلوفر | |

سلام خوبیییییییییییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟؟ دلم براتون خیلی تنگ شده بوووود

ببخشید که دیر دیر اپ میکنم این اپ رو هم سریع سریع کردم ببخشید که به همه خبر ندادم

مادر مهربان


ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد, صبح سراغ مادرش رفت.
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت....
ولي مادر ديگر در این دنيا نبود.


((نتیجه به عهده شما))

دلم ریش ریش شد شما چی؟؟؟ نظر یادتون نره بای بای تا بعد

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 20:18 توسط نیلوفر | |

سلام خوبییییییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم خیلی تنگ شده بووووووود
 
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
.
.

.

.

.
.
اما.........گاو دم نداشت!!!!









زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.











در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
.

.


.

.
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:51 توسط نیلوفر | |

سلام خووبیییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از فردا مدرسه ها باز میشن

من هم خیلی نمی تونم بیام سر کامپیوتراما سعی میکنم که نظرات شمارو بخونم و جواب بدم تا هفته ی دیگه bye bye

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:18 توسط نیلوفر | |

با تو ، از نام تو هم آبی ترم خلوتی سرشار از نیلوفرم عشق ، همرنگ نگاهت می شود وقتی از چشم تو ، نامی می برم لحظه های تازه ات را مثل گل می گذارم لابه لای دفترم وقتی از دست زمین و آسمان لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛ خستگی های خودم را ، پیش تو در کنار دفترم می گسترم بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت اندک اندک ، بر زبان می آورم ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم تو لجوجی ، من پر از شور و شرم گرچه تو از من ، کمی شیدا تری من هم از تو ، اندکی عاشق ترم تو اگر یک لحظه پروازم دهی شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:51 توسط نیلوفر |

سلام خوبییییید؟؟؟؟؟

اپ امروز من  ~~سولات کنکور 88~~  نظر یادتون نره!!!!

هنر هنر
------------ --------- --------- --------- --

هنرپیشه معروف سینما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت




هنرپیشه مرحوم سینما ؟
الف) رضا ژیان
ب) رضا ماکسیما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

هنرپیشه مرحوم فیلم "ممل آمریکایی" ؟
الف) نعمت الله گرجی
ب) نعمت الله ساقه طلایی
ک) نعمت الله شیرین عسل
ش) نعمت الله مینو

هنرپیشه زن معروف سینما ؟
الف) هدیه تهرانی
ب) کادوی تهرانی
ک) چشم روشنی تهرانی
ش) قابل نداره تهرانی

بازیگر چشم روشن سینما و تلوزیون ؟
الف) پارسا پیروفر
ب) فارسا فیروزپر
ک) پارسا پیروزپر
ش) فارسا فیروزفر

یکی از آهنگ های منصور ؟
الف) دیوونه
ب) ... خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!

خشایار اعتمادی چه سبکی می خواند ؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد



تربیت بدنی
------------ --------- --------- --------- --

مربی و بازیکن اسبق پرسپولیس ؟
الف) علی پروین
ب) علی شهین
ک) علی مهین
ش) علی دمبه

کشتی گیر گردن کلفت ایران ؟
الف) عباس جدیدی
ب) عباس قدیمی
ک) عباس نیو
ش) عباس آپ تو دیت

تیم فوتبال آبادانی ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزین آبادان
ک) گازوئیل آبادان
ش) استقلال اهواز

باشگاه انگلیسی ؟
الف) میدلزبرو
ب) میدلزبیا
ک) میدلزبودی حالا
ش) میدلزپاشو برو گمشو

بازیکن بوسنیایی سابق بایرن مونیخ ؟
الف) حسن صالح حمیدزیچ
ب) حمید صالح حسنزیچ
ک) حسن حمید صالحزیچ
ش) بابا چند نفر به یه نفر ؟؟؟

دروازه بان انگلیس در جام جهانی 1998 فرانسه ؟
الف) دیوید سیمن
ب) دیوید سیمثقال
ک) دیوید سیگرم
ش) دیوید سیتن

مهاجم سال های دور منچستر یونایتد ؟
الف) اندی کول
ب) اندی سرشانه
ک) اندی پشت بازو
ش) اندی مرسی هیکل



فیزیک 1و2و3و4و5و6و7و . . . و شیمی . . . ( در هم )
------------ --------- --------- --------- --

مساحت دایره چقدر است ؟
الف) 2 متر
ب) 5/2 متر
ک) بیشتره
ش) صبر کن بپرسم

سرعت نور چقدر است ؟
الف) خوب است
ب) بد نیست
ک) شما چطوری ؟
ش) چه خبر ؟

کدام عبارت زیر باید فیلتر شود ؟
الف) cosx
ب) 2sin2x
ک) cotghx
ش) tg3x

کدام دانشمند جاذبه زمین را کشف کرد ؟
الف) نیوتن
ب) کیلوگرم
ک) متر بر مجذور ثانیه
ش) نیترات مس

یکی از وسایل مربوط به فیزیک که در عینک ، تلسکوپ و میکروسکوپ به کار میرود ؟
الف) عدسی
ب) کاچی
ک) فرنی
ش) سرشیر با دوغ

دانشمندی که بین بار الکتریکی و جرم الکترون ها و سرعت حرکت آنها رابطه ای نوشت ؟
الف) تامسون
ب) واشنگتنی
ک) بمی
ش) شهسواری

یکی از اشکال ماده ؟
الف) گاز
ب) یخچال
ک) بخاری
ش) ماشین ظرف شویی

نام دیگر اسید فرمیک ؟
الف) جوهر مورچه
ب) جوهر مورچه خوار
ک) جوهر پلنگ صورتی
ش) جوهر سلندی پیتی

نام گاز سرد کننده یخچال های قدیمی ؟
الف) فرعون (فرئون)
ب) نمرود
ک) ابرهه
ش) خسرو پرویز

نام دیگر گازهای بی اثر مثل هلیم ، نئون و ... ؟
الف) گازهای نجیب
ب) گازهای سر به زیر
ک) گازهای باوقار
ش) کلا بچه های خوبی هستن



ادبیات
------------ --------- --------- --------- --

در بیت زیر چه صنعتی به کار رفته است ؟
"بی وفایی ، بی وفایی ، دل من از غصه داغون شده"
الف) ایهام
ب) صنعت نفت
ک) صنعت پتروشیمی
ش) صنعت میخ راست کنی!

شاعر قرن ده دوازده؟
الف) هاتف اصفهانی
ب) ابی اصفهانی
ک) اندی اصفهانی
ش) سیاوش قمیشی اصفهانی

فعل "خوردن" را صرف کنید ؟
الف) خوردی
ب) صرف شده
ک) میل ندارم
ش) نوش جان

نویسنده "منطق الطیر" کدام شاعر است ؟
الف) عطار نیشابوری
ب) نجار نیشابوری
ک) سمسار نیشابوری
ش) گل فروش نیشابوری

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:39 توسط نیلوفر | |

سلام خوبیییییید؟؟؟؟؟

اپ امروزم هنر نمایی روی چوبه!!! عکسهای خیلی قشنگی در این مورد براتون گذاشتم نظر یادتوون نره!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:50 توسط نیلوفر | |

24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)
فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده،

 ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و

 سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.


( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)
فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید

. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می

 دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.


(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)
فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب

 برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.


(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)
فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در

 زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار

 است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با

 اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با

 استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.


(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)
هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و

 سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی

 اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم

 برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.


(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)
فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می

 پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست

 دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و

گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.


(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)
قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته

 های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با

 نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت

 کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.


( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)
فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و

 دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع

 است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.


(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)
فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را

دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که

 دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل

 رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.


( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)
جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر

 ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج،

 درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.


( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)
یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از

 آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد.

 از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً

 روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است.

 بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند.

 خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.


( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)
زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است

 وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و

 انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای

 او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.


( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)
فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز

 و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه

 و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.


( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)
عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و

 شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه

 بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.


(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)
عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در

 زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد.

 دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با

 همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.


( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)
جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم

 بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و

غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه

 علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.


( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)
سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود

 جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش

 سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.


(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)
نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی

 غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما

 اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.


( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)
فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و

 سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در

 موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی،

 درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است.

نظر یادتون نره!!!!

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:29 توسط نیلوفر | |

سلام خوبییییییییییید؟؟؟؟؟

این داستانی که گذاشتم داستان غم انگیزی هستش.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟



به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

من که اشکم در اومد شمارو نمیدونم نظر یادتون نره!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:14 توسط نیلوفر | |

 

سلام خوبیییییید؟؟؟؟؟؟؟؟

{نامه مادر غضنفر به پسرش!}

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .


این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا
 
 کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که
 
 که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب
 
 کشی کردیم.اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس
 
 جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .پدرت شماره پلاک
 
 خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید
 
 ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .


گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست
 
 کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و
 
 جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم


پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش
 
 راصیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.


ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.


دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این
 
 دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ،اون هم دوتیکه است.بهش گفتم ننه من که عقلم به
 
 جائی قد نمیده .خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه را نپوشی.


اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم
 
 بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.

راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن
 
 آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.


گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن
 
 کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت
 
 اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این
 
 نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که
 
 چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند ببین تو که
 
 عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که
 
 برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا
 
 نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.


این نامه ای هست که واسه دختره نوشته


تازگیا خیلی باهات حال میکنم .... راستیاتش یه جورایی میخوامت ...


خداییش از همشون با مرام تری ...


حداقلش اینه که جواب سلاممونو میدی ... کلاس نمیزاری واسمون !


امشبم مثل هر شب تو فقط آنلاینی ...


کره خر تو مگه کار و زندگی نداری که همش آنلاینی ؟


میدونی چیه من تو کف اون سرعت تایپتم ... ایول داری به مولا ...


ولی یوخده بی احساسی ... ! دیشب کلی برات قلب فرستادم ... ولی جواب ندادی ...


افغانی که لقت نمیکنیم !


امشب میخوام مختو بزنم .... میخوام مادر بچه هام شی !


اگه زید داری بگو ... با من روراس باش آبجی ... نرفست مارو دوونبال نخود سیا ...


بد جوری مارو گذاشتی تو خماری ... ولی میدونم که دلت با منه ...


اگه دلت با من نبود که هرشب بهم نمیگفتی :


Hi ghazanfar_ kocheke, I am an automated robot and I''m here to help you get
 
 familar with Yahoo! Messenger. Type some text in the window below and click ''SEND'' to talk to me


همین دیگه ..خبر جدیدی نیست


قربانت..مادرت.

راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خورده پول پست کنم،ولی وقتی یادم افتاد که دیگه
 
 خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
 
ته خنده بود نه؟؟؟ نظر یادتوون نره!!
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:39 توسط نیلوفر | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ